|
خواب من اینک به شما می گویم به شماها که همه بیدارید در حیاط کوچک باغ دل خود خلوتی با پدرم داشته ام گفتمش ای پدرم کاش می شد که خدا با ما بود یا که او هم مثل یکی از ما بود که نه تنها شودش او هرگز و نه غافل شومش من هرگز پدرم گفت به من که خدا را همه جا در بر توست همه بالای سرت همه بر دور و برت گفتم این عشق که گویند زچیست عاشقی را ز که من آموزم تا دلم باز شود همه آزاد شود پدرم گفت به من عاشقی را نتوان دید پسر عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد گفتمش ای پدرم در پس این دو جهان چیست دیدگانش لرزید دل او هم شایــد... گفت: نکند فکر کنی که جهان واهی و تنگ است همه ننگ است فردا که بمیرم تو ز من یاد کنی یا برایم همه آواز کنی فردا که بمیری زتو هم یاد کنند یا برایت همه آواز کنند این همه لطف خدای مهربان است گفتمش: زندگی را اجر و بهایی لازم است عشق را دل سیری بردن به چه قیمت؟ زندگی روزی چند ؟؟ پدرم چیزی گفت دست برد بر موی سپیدش لبخند ملیحی روی لبش گفت: زندگی را بهایش جاودان است خنده اش افزون گشت این همه لطف خدای مهربان است گفتمش این همه سختی و رنج از بر چیست؟ یا که این محنت و غم گردن کیست؟ آهسته به من گفت که همه گردن ماست همه اش بار گناه دل ماست نتوان گشت خلاص چون که این خواست خداست!!! گفتمش این دل ما کی شود آسوده ز ما یا که از بار گناهش همه آزاد شود گفت در داوری روز پگاه همه اش صاف شود همه اش پاک شود . . . گفتمش بهای پاکی این دل ما چیست گفت آتش و رنج و عذاب محنت و ذلت و داغ دیگ نفرت در کام دلم جوشید استادم در روی پدر خیره بر چشمان دلش بـر تـن آزرده ترش گفتمش من خدای مهربانت را نمی خواهم آن هدیـه ی اجبـاریش را هـم نمی خواهم زیر لب گفتم من خودم هم نمی دانم چه می خواهم پدرم هیچ نگفت آسوده به من کرد نگاه چشم خود را مالید عینکش را برداشت و تن خود داد به خواب با خودم گفتم شاید چاره این درد بزرگ اندکی مرهم خواب است و سپردم تن خود را بر خواب تا که جان دل من خواب شود اندکی رام شود و اینک به شما می گویم به شماها که همه بیدارید ای خداهاتان به راه من هنوز در خوابم استاد مود1384
تو این شبها که آسمون به زمین نزدیک تره اگه دلتون هوایی شد ما رو هم یاد کنید
کسی آرام می آید نگاهش خیس عرفان است قدمهایش پر از معنا دلش از جنس باران است کسی فانوس بر دستش به سان نور می آید امید قلب ما روزی ز راه دور می آید
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمی شن همه که پر ترک مثل تو و من نمی شن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا می شه کسی رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور گریه پناه آدماس تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماس ماه من غصه نخور زندگي بي غم نمي شه اوني كه غصه نداشته باشه آدم نمي شه ماه من غصه نخور خيليا تنهان مثل تو خيليا با زخماي زندگي آشنان مثل تو ماه من غصه نخور زندگي خوب داره و زشت خدارو چه ديدي شايد فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور دنیا رو بسپر به خدا هردومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا
صحن دكان غرق در خون بود و دكاندار، پي در پي از در تنگ قفس چنگ خون آلوده ي خود را درون مي برد پنجه بر جان يكي زان جمع مي افكند و او را با همه فرياد جانسوزش برون مي برد مرغكان را يك به يك مي كشت و در سطلي پر از خون سرنگون مي كرد صحن دكان را سراسر غرق خون مي كرد *** بسته بالان قفس بي خيال بر سر يك "دانه" با هم جنگ و غوغا داشتند تا برون آرند چشم يكدگر را بر سر هم خيز بر مي داشتند *** گفتم: اي بيچاره انسان! حال اينان حال توست! چنگ بيداد اجل، در پشت در، دنبال توست پشت اين در، داس خونين، دست اوست تا گريبان تو را آرد به چنگ دست خون آلود او در جست و جوست بر سر يك لقمه يا يك نكته، آن هم هيچ و پوچ اين چنين دشمن چرايي؟ مي تواني بود دوست فریدون مشیری
کاش مي ديدم چيست آنچه از کلام تو تا عمق وجودم جاريست! صداي قلب تو را ،پشت آن حصار بلند هميشه مي شنوم من در آن لحظه که صداي موسيقي احساس تو را مي شنوم برگ خشکيده ي ايمان را در پنجه باد رقص شيطاني خواهش را در آتش سبز! نور پنهاني بخشش را در چشمه ي مهر مي بينم..... کاش مي گفتي چيست آنچه از کلام تو ، تا عمق وجودم جاريست...
عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار سال نو مبارک
همه می پرسند
سلام
این چند روز که نبودم درگیر کارای افتتاح دفترمون بودیم. دیروز روز پرهیجانی بود. خیلی خوشحالم که بالاخره با وجود مخالفت های زیاد برای حضور استاندار و افتتاح دفتر باز ما در مقابل همه بزرگان و مسئولین شهر که هرکدوم برای خودشون کسی بودند مقاومت کردیم و شبی به یاد ماندنی رو رقم زدیم. هرچند به دلیل برخی بی برنامه گی ها (که متاسفانه همیشه وجود داره)گوشه ای از کار می لنگید اما در کل این نکته که ما هنوز به جمع گردن کلفت های شهر نپیوسته تونستیم روبان افتتاح رو به قیچی استاندار بسپریم بسیار غرورآفرین بود. دیروز دفتر ما تنها بخش خصوصی بود که توسط استاندار افتتاح می شد و این مسئله هم مایه فخر و مباهات ما بود. اما ما هنوز اول راهیم... به هر حال امیدواریم تلاشمون در این راه با این اتفاق بزرگ مستدام تر بشه و این مراسم جرقه ای باشه برای هرچه باشکوه تر شدن نام شهر خوبمون ابوزیدآباد. هدف بزرگ ما اعتلای نام شهرمونه که مطمئنیم خدا با این نیت همیشه پشتیبانمونه.
دیشب دست در دست تو بودم اما امشب...
این انتظار جان فرسا کی به پایان می رسد؟؟؟ باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست با این که بی تاب منی بازم منو خط می زنی باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس می کنم از راه دور آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره باید تو رو پیدا کنم هرروز تنهاتر نشی راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
و باز محرم از راه رسید... باز در و دیوار شهر بوی حسین می دهد... دوباره این نوای آشنا خبر از عشقی غریب می دهد... باز حسین، سلطان عشق. باز زینب، بانوی عشق. باز ابالفضل، ساقی عشق... این روزها بهانه ای برای اشکهایمان شده ای یا حسین.
امروز اولین دانه های برف امسال از آسمون شهر ما بارید و به شهر ما صفای خاصی داد
حدود سه سال پیش وقتی این شعر رو خوندم با شعرای حمید مصدق آشنا شدم و وقتی پی گیری کردم دیدم شعراش عالیه:
چه کسی خواهد دید ... و بعدها فهمیدم که این تیکه شعرای آشنایی که رو در و دیوار و گوشه جزوه بچه ها می بینم اکثرش از حمید مصدقه: ... در میان من و تو فاصله هاست ... وای ، باران ... دشتها نام تو را می گویند چه قدر زیباست...
چه بر ما گذشت تا به این جا رسیدیم که اکنون هستیم؟! چه روزگاری را گذراندیم... چه درس ها از این روزگار نامرد و گاه خوش و گاه زشت آموختیم. اما هرچه بود بزرگ شدیم، بزرگ و سربه راه ... در اوج جوانی و بی تجربگی و ناپختگی این را می دانستیم که باید آرزو کنیم که هرچه هست، ای کاش پایانش خوش باشد. اکنون که شاید نیمی از عمر مفید خود را گذرانده ایم با کوله باری از خاطرات دوران جوانی و شاید با نیمی از تجربه کافی برای زندگی شاید در نیمه راه باشیم. گاه خدا را فراموش می کردیم و کافر می شدیم و گاه آن چنان مات و مبهوت قدرت خدا می شدیم که از کرده خود پشیمان می شدیم. امروز که در آخرین ساعات 22 سالگی به سر می برم با مرور تمام خاطرات 22 ساله ام تنها چیزی که مرا غمگین می سازد این است که ای کاش کمی صبورتر بودم... در تمام این 22 سال خداوند هیچ گاه لطفش را از من دریغ نکرد و موفقیت های زیادی را عطا کرد. اتفاقات تلخ زندگیم هم شاید ، شاید حکمتی در پی داشته است. در تمام طول زندگی بارها چهره زیبای زندگی را دیده ام و با زشتی های این دنیا و آدم هایش مکرر آشنا شده ام. خانواده خوبی داشتم و البته دارم و گاه به خاطر افکارم واختلاف نظراتم با دیگران سختی های زیادی را متحمل شدم، اما خوشحالم که می توانستم نظراتم را و افکارم را آزادانه بیان کنم و این برایم کافی بود. این ها زیاد مهم نیست... مهم این است که در شروع 23 سالگی یار و همراه عزیزی دارم که امیدم به زندگی را هزاران برابر کرده است و تنها به خاطر اوست که زندگی می کنم. مهم این است که خدا مرا فراموش نکرده است و من نیز روزی هزار بار به خاطر الطافش شکرگزارش هستم. مهم این است که یکی را بیشتر از جانم دوست دارم و او نیز مرا عاشقانه دوست می دارد. امشب باهم در کنار خانواده هایمان 22 سالگی ام را جشن می گیریم . ماه هاست که برای این شب لحظه شماری می کنم...
سلام
تازگیا از یه عزیز یاد گرفتم که دنیا رو زیبا ببینم... تازگیا ازش یاد گرفتم که به خدا توکل کنم... نمی دونین زیبا دیدن و امیدوار بودن و توکل به خدا چه لذتی داره
خداوند روز اول آفتاب را آفرید... روز دوم دریا را... روز سوم صدا را... روز چهارم رنگ ها را... روز پنجم حیوان را... روز ششم انسان را... روز هفتم خداوند اندیشید که چه چیزی را نیافریده است و تو را برای من آفرید.
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ساز او باران ؛ سرودش باد گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد باغ بی برگی مهدی اخوان ثالث (م.امید)
جمعیت از خود بیخود شده است. چراغها خاموش است. در تاریكى صداى گریه و ناله از هر سو برمىخیزد. انگار اینها همان انسانهایى نیستند كه ساعتى پیش در كوچه و خیابان راه مىرفتند از بقالى و لبنیاتى و نانوایى خرید مىكردند، گاهى بر هم اخم مىكردند و از یكدیگر دلگیر مىشدند. پیش خود هزار جور حساب و كتاب داشتند. انگار اینها از یك سیاره دیگر آمدهاند، از سیاره عشق و دوستى؛ از سیاره دلهاى نرم و آماده. از سیارهاى كه در آن كسى به فكر مزه خورشتى كه با نان فردا شب خواهد خورد نیست. آنجا دیگر كسى به فكر بزرگى و كوچگى خانه، زیبایى و زرق و برق اتومبیل و لباس، تفاخر و رفاه و دنیاطلبى نیست. اینها از كجا آمدهاند كه اینطور ضجه مىزنند. اینگونه از خود بیخود مىشوند. شانه به شانه هم مىنشینند و تكانهاى شانه یكدیگر را حس مىكنند. اینها از كجا آمدهاند كه فضاى خاموش مصلى را با امواج آسمانى و عرشى خود به فضایى سرشار از نفس فرشتگان تبدیل كرده است. «امشب چشم من به روى چیزهایى باز شد كه پیش از این نمىدیدم، اگر هم جسته و گریخته، گاهى كسى در این مورد حرفى مىزد، برایم خیلى مهم نبود. اما حالا حس مىكنم سبك شدهام، حس مىكنم پاك شدهام، حالا من هم مىتوانم او را صدا بزنم.» این جمله را هم گوش كن: تو را به جان آقایى كه مرغابىهاى خانه دخترش هم براى او اشك مىریختند، گوش كن. مىخواهم در همین حالى كه دارى یك دعا بخوانم. خدایا اگر امشب در سرنوشت یك ساله ما مقدر كردى كه این آخرین شب قدرى باشد كه آن را درك مىكنیم، خدایا كارى كن كه امشب، شب آمرزش ما باشد. شب بخشیده شدن گناهان ما باشد. منبع : www.tebyan.net
من و تو تا کجای این همه نبودن با همیم ؟ ...
از چند روز قبلش هممون یه جورایی دل شوره عجیبی داشتیم. بیشتر از همه بابا نگران بود و می خواست هر طور شده ما رو از رفتن منصرف کنه اما ما مجبور بودیم که بریم. ما مجبور بودیم برای همدردی با اونا بریم اما نمی دونستیم این همدردی به قیمت یه درد بزرگ برای خودمون تموم می شه... صبح زود راه افتادیم هیچ کس خبر از فاجعه ای که ساعتی بعد در انتظارمون بود، نداشت. حامد اون روز یه جوری بود، انگار خودش خبر داشت که حدود یه ساعت دیگه ... جلو تر از همه ما حرکت می کرد. از این جا به بعد رو چیزی یادم نمیاد اما چند ساعت بعدش رو خوب یادمه. اون جا که همه بودن. شلوغ بود، خیلی شلوغ. من دنبال حامد می گشتم اما پیداش نمی کردم. هرچه می گشتم بیشتر به حسم مطمئن می شدم. مامان هم اون دور و برا نبود... وقتی داشتم دنبال داداشی می گشتم همه یه جور غریبی نگام می کردن. حس بدی بهم دست داده بود... یکی انگار می دونست چه بلایی سرم اومده ولی دلش به حالم سوخت و چیزی نگفت، فقط بهم گفت که مامان خونه خاله است. هیچ وقت صحنه ای رو که وارد خونه خاله شدم یادم نمی ره ... 12 سال پیش بود. یه روز نحس مثل امروز. روزی که خانواده ما فلج شد. روزی که همه امید و آرزوهامون نقش بر آب شد. داداش حامد از پیش ما رفت. همیشه از تابستون، از شهریور بدم می اومد. اما از اون روز از کل تابستون متنفر شدم. حالا بعد از چند سال هنوز وقتی یه صحنه مرتبط با اون روز می بینیم یا یه آهنگ غمناک می شنویم ناخودآگاه یاد اون حوادث می افتیم. هرچه زمان می گذره زخممون کهنه و عمیق تر می شه. تنها حسرته که با ما مونده و تنها یاد و خاطرات روزایی که باهم بودیم. وقتی دور هم جمع می شیم و اونو کم میاریم کارمون می شه زنده کردن خاطرات شیرینی که باهم داشتیم و تنها اشک و لبخندامونه که برامون می مونه. این جا هیچ کس حرفی نمی زنه اما همه همیشه با این سوال زندگی می کنن که چرا ؟! ما مگه چه گناهی داشتیم که باید این طور به روزگار تاوان پس می دادیم؟! هیچ وقت نمی تونم به خودم بقبولونم که قسمت بوده یا تقدیر... حالا بعد از این همه سال من و خواهرم این آهنگ سیاوش رو که می شنویم بدون هیچ حرفی به فکر فرو می ریم و ناخودآگاه اشک چشمامون جاری می شه. خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی این جا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اون جا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره اون رفت و ما رو تو حسرت حتی یک بار دیدنش در خواب گذاشت...
گر چه پیمان را شکستم بر سر پیمانه ام با همه بد عهدی ام آن عاشق دیوا نه ام گر به ظاهر دورم از در گاه تو ای نازنین باز هم مشتاق روی دلکش جانا نه ام از در میخانه ات ای شاهد خوبان مران با همه عصیان همان دردی کش میخانه ام پرده بردار از رخ زیبا که مشتاق تو ام آن رخ زیبا ندیده ،واله ودیوانه ام پادشاه جودی و ما بنده در گاه تو منتظر بر درگهت ،زان بخشش شاهانه ام در میان بحر هجران غوطه ور گشتم ولی باز هم در جستجوی گوهر دردانه ام همچو من هرگز نباشد بر درت پیمان شکن لیک با الطاف غیر از تو، شها! بیگانه ام چون که لطف توست تنها ضامن رسوایی ام ور نه آن گردم که افشان در دل ویرانه ام انتظارت بیش از حد شد ،تحمل تا به کی؟ آفتا با! بهر دیدار رخت پروانه ام واله و«شیدا » ومستم لیک ،محتاج توام یک نظر بر من نما، ای عارف فرزانه ام!
سلام این چند روز که نبودم چند تا مناسبت بود که دوست داشتم برای هرکدومش جداگانه یه پست بذارم. اول تولد آبجی جونم بود ۲۵ ام تیر ، بعدش روز پدر بود که با تولد وبلاگم همزمان شده بود. اما خوب دیگه پیش میاد دیگه چه می شه کرد
بالاخره مهندس شدیم اما با چه قیمتی؟! بالاخره به آرزوی دیرینه مون رسیدیم اما چه جوری؟! بالاخره پامون به امور فارغ التحصیلان باز شد اما با قیمت تموم شدن تموم خاطرات تلخ و شیرین دوران دانشجویی. دیروز وقتی داشتم آخرین امتحان این 4 سال رو می دادم، وقتی مراقب جلسه گفت وقت تمومه صداش مثل پتکی بود که رو سرم می خورد. با دادن برگه امتحانیم تموم خاطراتم رو هم تقدیم کردم. اون روزا که تازه وارد دانشگاه شده بودیم با حسرت به فارغ التحصیلا نگاه می کردیم با این فکر که دارن از جهنم خلاص می شن و وارد بهشت می شن اما حالا می بینیم این بیرون خبری از بهشت نیست که هیچ صد رحمت به جهنمی که اون تو داشتیم. وای ... چه خاطراتی ... آزمایشگاه مدار، کلاس 20، کلاس 8، آکواریوم سایت کامپیوتر، سالن امتحانات، استراحتگاه ویژه خواهران، ساعتای خالی بین کلاسا و نشستن تو نماز خونه و برای این استاد و اون هم کلاسی غیبت کردن، اسامی پرمصمایی که برای بچه ها انتخاب می کردیم، سرویس های دانشگاه، مسیر خرداد به خونه، جشن تولدای دانشجویی، افطاریای ماه رمضون، سلف سرویس، التماس دعاهای قبل از امتحان، خطر 25/. هایی که از بغل گوشمون رد می شد و میرفت، کپی کردن پروژه، درددلای بعد از اعلام نتایج با استاد و هزار تا خاطره دیگه که هیچ وقت از ذهنمون بیرون نمی ره. هرچند خاطرات تلخ دانشگاه ما از خاطرات شیرینش بیشتر بود اما مرور همین خاطرات تلخ هم برامون چون به یاد دانشگاه می افتیم شیرینه. خاطراتی که بارها و بارها باهم مرورشون کردیم اما اون قدر شیرین و تاثیر گذار بودن که هیچ وقت برامون تکراری نمی شن. حالا دیگه چه خوب، چه بد همه اینا گذشت. حالا دیگه شاید به جز چند دوست نزدیک دیگه سالی یه بارم بچه ها رو نبینیم. حالا دیگه همین دوستای نزدیکمون هم شاید هرکدوم به بهونه ای سرشون شلوغ بشه و وقتی برای یک ساعت دور هم نشستن به یاد اون روزا رو نداشته باشن. دوران دانشجویی ما به سر رسید و در آخر ما موندیم و یه مدرک و یه مش خاطره و حسرت بزرگ یه جشن فارغ التحصیلی. 4 سال از بهترین سال های جوونیمون رو دادیم و یه مدرک گرفتیم همین. اما با تموم اینا هممون می تونیم با جرئت بگیم که این سال ها از بهترین سال های زندگیمون بود. شاید اگه دوباره تلاش کنیم بتونیم دوباره دانشجو بشیم اما این دانشجویی با اون دانشجویی یه دنیا فرقشونه. تنها جای امیدواریمون اینه که چند دوست باصفا پیدا کردیم که اینا برامون موندنین. دنیا همینه دیگه چه خوب چه بد می گذره. و در آخر هم پشیمونی فایده ای نداره. ای کاش برای همه از این دوران یه مش خاطرات شیرین و موندنی بمونه و چند تا دوست باارزش.
مطمئنم که اون روز شرایط و روحیاتم طوری بود که باعث شد چنین پستی بذارم و همه هم ازش تعجب کردند و هیچ کس نبود که بگه این احساس طبیعیه. می خوام خاطرات این اتفاق بزرگ رو بنویسم و نگهش دارم:
افسانه آفرینش در ایران باستان و مسئله نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی درباره کیومرث حائز اهمیت زیادی است. در اوستا چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را اولین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده است. مشیه و مشیانه که از نطفه گیاهی که بر اثر مرگ کیومرث پدید آمد متولد شدند. روز سیزده فروردین برای اولین بار در جهان باهم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته شده نبود ان دو به وسیله گره زدن دو شاخه پایه ازدواج خود را بنا نهادند. این مراسم را به ویژه دختران و پسران دم بخت انجام می داند و امروز هم دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی نیت می کنند و علف گره می زنند. این رسم از زمان کیانیان تقریبا متروک شد ولی در زمان هخامنشیان دوباره شروع شد و تا امروز باقی مانده است. برگرفته از : ایران بان - ویژه نامه کانون ایران شناسی و گردش گری دانشگاه کاشان - سال نخست - شماره دوم اسفند ۱۳۸۶
شب، سکوت، کویر... اینک طبیعت از خواب برخواسته و چشم به راه نشسته است تا میهمان عزیزی از راه برسد. همه در فکر فراهم آوردن اسباب جشن هستند. زمین بلبل را مامور کرده چهچهه سر دهد آن دم که میهمان می آید، گل را امر کرده که به هنگام رسیدن وی بشکرند، درخت را که از زمستان- ذی الحجه زمین – نشانی جز سر تراشیده ندارد گفته بغل بغل شکوفه بر سرش بریزد و آسمان را موظف نموده ستاره بارانش کند مادام که از راه می رسد. پرستو امر کرده که در طواف او محرم گردد و نقاش چیره دست طبیعت را فرموده تا قلم در دست گیرد و بر روی بوم لحظه ها صحنه هایی بدیع بیافریند. جشن، جشن بزرگی باید باشد. همه مسرورند و شاد. سرمست از عطر وصال یار. می گویند این میهمان با خود نور سوغات می آورد چنان که گویی زمین تجلی گاه چهره پرستاره ی فلک می شود در شب ساکت کویراش. همه چیز برای جشن مهیاست. دیگر هیچ کس تاب انتظار ندارد. همه شوق شکفتن گل را حس می کنند و حال بلبلی را که نغمه شادی بر سر زبانش خشکیده و انتظار می کشد، می فهمند. و آگاهند که پرستو می خواهد جامه احرام بر تن کند و می دانند درخت بی قرار است برای شکوفه ریختن. که ناگاه نوری هبوط می کند از ملکوت و طبیعت می گوید : خداحافظ شب، سکوت، کویر...
سلام همه می گن چرا آپ نمی کنی؟ نمی گن آخه آپ کردن هم حس و حال می خواد. نمی گن آدم وقتی اون قدر درگیر مسائل پیش و پا افتاده زندگیش می شه و مشکلاتی که دیگران با ندونم کاری جلو پاش می ذارن حتی حساب روزای هفته هم از دستش خارج می شه. برنامه هفتگی و شماره کلاس ها و ... یادش می ره. سرتون رو درد نیارم. اما از همه دوستای گلم که ازم این سوال رو پرسیدن ممنونم. و می گم بفرمایید اینم آپ. البته خودتون می دونین دیگه آپ بی حس و حال بهتر از این نمی شه. برای خشک و خالی نبودن اینم یه شعر قشنگ از فروغ: وداع می روم خسته و افسرده و زار به خدا می برم از شهر شما می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از لکه عشق می برم تا ز تو دورش سازم می برم زنده بگورش سازم ناله می لرزد آه بگذار که بگریزم من شاید آن به که بپرهیزم من دست عشق آمد و از شاخم چید که لبم باز بر آن لب نرسید می روم خنده به لب ‚ خونين دل ای امید عبث بی حاصل
سلام دوستان
وظیفه خودم دونستم که روز ملی مهندس رو به همه جامعه مهندسی ایران تبریک بگم. فکر کنم اگه خدا قبول کنه حالا دیگه بشه خودمون رو جزئی از این جامعه بدونیم. به امید شکوفایی هرچه بیشتر ایران عزیز به دست توانمند جوانان ایرانی.
یه شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی...
|
About![]()
دست نوشته های من وقتی که از همه جا خسته و دل زده می شوم Archivesمهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Links
دالتون ها(من و بر و بچ)
از اینور و اون ور |