تبليغاتX
به یادآرزوهایم سکوتی میکنم بالاترازفریاد
...
این اولین باره که بعد از مهمترین اتفاق زندگیم دارم توی وبلاگم می نویسم. آخرین پستی که روزای قبل از این واقعه شیرین گذاشته بودم برمی دارم با تمام نظراتش و همدردی هایی که دوستانم باهام کرده بودند.

مطمئنم که اون روز شرایط  و روحیاتم طوری بود که باعث شد چنین پستی بذارم و همه هم ازش تعجب کردند و هیچ کس نبود که بگه این احساس طبیعیه.

می خوام خاطرات این اتفاق بزرگ رو بنویسم و نگهش دارم:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ققنوس در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 11:36 |

 

افسانه آفرینش در ایران باستان و مسئله نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی درباره کیومرث حائز اهمیت زیادی است. در اوستا چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را اولین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده است. مشیه و مشیانه که از نطفه گیاهی که بر اثر مرگ کیومرث پدید آمد متولد شدند. روز سیزده فروردین برای اولین بار در جهان باهم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته شده نبود ان دو به وسیله گره زدن دو شاخه پایه ازدواج خود را بنا نهادند. این مراسم را به ویژه دختران و پسران دم بخت انجام می داند و امروز هم دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی نیت می کنند و علف گره می زنند. این رسم از زمان کیانیان تقریبا متروک شد ولی در زمان هخامنشیان دوباره شروع شد و تا امروز باقی مانده است.

برگرفته از : ایران بان - ویژه نامه کانون ایران شناسی و گردش گری دانشگاه کاشان - سال نخست - شماره دوم اسفند  ۱۳۸۶

+ نوشته شده توسط ققنوس در یکشنبه 11 فروردین1387 و ساعت 22:14 |

 

شب، سکوت، کویر...

 

اینک طبیعت از خواب برخواسته و چشم به راه نشسته است تا میهمان عزیزی از راه برسد. همه در فکر فراهم آوردن اسباب جشن هستند.

 

زمین بلبل را مامور کرده چهچهه سر دهد آن دم که میهمان می آید، گل را امر کرده که به هنگام رسیدن وی بشکرند، درخت را که از زمستان- ذی الحجه زمین – نشانی جز سر تراشیده ندارد گفته بغل بغل شکوفه بر سرش بریزد و آسمان را موظف نموده ستاره بارانش کند مادام که از راه می رسد.

پرستو امر کرده که در طواف او محرم گردد و نقاش چیره دست طبیعت را فرموده تا قلم در دست گیرد و بر روی بوم لحظه ها صحنه هایی بدیع بیافریند.

 

جشن، جشن بزرگی باید باشد. همه مسرورند و شاد. سرمست از عطر وصال یار.

 

می گویند این میهمان با خود نور سوغات می آورد چنان که گویی زمین تجلی گاه چهره پرستاره ی فلک می شود در شب ساکت کویراش.

 

همه چیز برای جشن مهیاست. دیگر هیچ کس تاب انتظار ندارد. همه شوق شکفتن گل را حس می کنند و حال بلبلی را که نغمه شادی بر سر زبانش خشکیده و انتظار می کشد، می فهمند.

 

و آگاهند که پرستو می خواهد جامه احرام بر تن کند و می دانند درخت بی قرار است برای شکوفه ریختن.

 

که ناگاه نوری هبوط می کند از ملکوت و طبیعت می گوید : خداحافظ

 

                  شب،

                            سکوت،

                                         کویر...

                                                                      نشریه آزادراه

                                                                        شماره دوم اسفند 84

 

 

+ نوشته شده توسط ققنوس در پنجشنبه 1 فروردین1387 و ساعت 1:6 |
سلام

همه می گن چرا آپ نمی کنی؟

نمی گن آخه آپ کردن هم حس و حال می خواد. نمی گن آدم وقتی اون قدر درگیر مسائل پیش و پا افتاده زندگیش می شه و مشکلاتی که دیگران با ندونم کاری جلو پاش می ذارن حتی حساب روزای هفته هم از دستش خارج می شه. برنامه هفتگی و شماره کلاس ها و ... یادش می ره.

سرتون رو درد نیارم. اما از همه دوستای گلم که ازم این سوال رو پرسیدن ممنونم. و می گم بفرمایید اینم آپ. البته خودتون می دونین دیگه آپ بی حس و حال بهتر از این نمی شه.

برای خشک و خالی نبودن اینم یه شعر قشنگ از فروغ:

وداع

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال

ناله می لرزد
می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب ‚ خونين دل
می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 

+ نوشته شده توسط ققنوس در دوشنبه 20 اسفند1386 و ساعت 0:39 |
سلام دوستان

وظیفه خودم دونستم که

 روز ملی مهندس

رو به همه جامعه مهندسی ایران تبریک بگم.

فکر کنم اگه خدا قبول کنه حالا دیگه بشه خودمون رو جزئی از این جامعه بدونیم.

به امید شکوفایی هرچه بیشتر ایران عزیز به دست توانمند جوانان ایرانی.

 

+ نوشته شده توسط ققنوس در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت 1:44 |
یه شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی...
دیشب وقتی كه صداتُ پس از ماهها از پشت سیمهای تلفن شنیدم به سختی تونستم تشخیص بدم كه خودتی...
داره باورم میشه كه از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من كه یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...
دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...
دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....
همیشه ازم دور بودی.... همیشه....
دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....
دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...
دیشب دلم هوات كرده بود....
دیشب...
اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..
دیشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه كاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجرة بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من
یه پاكت نامه... یه عكس یادگاری... یه دل شكسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... كنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ریختم... خاك ... خاك... خاك
یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...
حالا دیگه جات مشخصِ ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه...

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه ی دوست کجاست؟

با تشکر از دوستان کلوب

+ نوشته شده توسط ققنوس در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 0:24 |

امروز 15 بهمن

امروز تولد یه عزیز...

امروز دوباره آه، دوباره حسرت، دوباره ای کاش، دوباره...

امروز شمعای روشن مونده تولد...  کادوهای تولد باز نشده...

26 امین تولد و 11 امین سالگرد تولد بدون میزبان...

بیست و شش سال پیش اوج زمستان یه خانواده به بهار تبدیل شد. اما الان دیگه چندین ساله که بهار هم براشون معنایی نداره.

داداشی من! امسال هم مثل هر سال با این که می دونیم اون بالا بالا ها بیشتر بهت خوش می گذره اما این جا باز برات تولد می گیریم و به یادت شمع روشن می کنیم، کیک و کادو می خریم. شمعا رو فوت نمی کنیم تا خودشون ذره ذره به یادت آب بشن، کادوها رو هم می ذاریم بسته بمونن...

تولدت مبارک

+ نوشته شده توسط ققنوس در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت 1:10 |

بی تو طوفان زده دشت جنونم

 صید افتاده به خونم

تو جه سان می گذری غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر گذر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی

نگه ات هیچ نیافتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم

گوییا زلزله آمد گوییا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود و نبودی   تو همه شعر و سرودی

چه گریزی ز در من که زکویت نگریزم

گر بمیرم ز غم دل با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی نتوانم نتوانم

بی تو من زنده نمانم

 

+ نوشته شده توسط ققنوس در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 6:8 |

 

بازم یه حس غریب، یه حال و هوای عجیب، بازم ... یه عشق غریب.

بازم نوای آشنا، بازم اشک های بی انتها.

باز حسین، سلطان عشق.

باز زینب، بانوی عشق.

باز ابالفضل ساقی عشق...

هرجای این شهر که قدم می زنم حرف از این اساطیره.

دوباره کوچه پس کوچه های این شهر بوی حسین می دهد .

این روزها بهانه اشک هایم تویی یا حسین ! همه ما را دریاب...

این روزها دست توسلم به دامن زینب است...

این روزها بی اختیار نام ابولفضل بر لبانم جاری است...

+ نوشته شده توسط ققنوس در جمعه 21 دی1386 و ساعت 0:16 |

سلام

بعد ازآپ قبلی یه تعداد از دوستام گفتن که چرا آپ غمگین کردم... اما... چی بگم آخه...

منم تو جوابشون گفتم که حرفای تو وبلاگمو جدی نگیرین...

می بینم که دارم از هدفم برای تاسیس وبلاگ دور می شم

دلم حسابی گرفته. اما می ترسم بگم. می ترسم اعتراف کنم که کم آوردم. می ترسم اقرار کنم که دارم شکست میخورم...

به پوچی محض رسیدم. به آخر خط...

پاییزم که داره نفسای آخرشو می کشه.

 

اگر ماه بودم به هرجا که بودم

                               سراغ تو را از خدا می گرفتم

وگر سنگ بودم به هرجا که بودم

                               سر رهگذار تو جا می گرفتم

 

اگر ماه بودی به صد ناز، شاید

                               شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم

                               مرا می شکستی، مرا می شکستی

فریدون مشیری

راستی شب یلدا هم مبارک. امیدوارم به همتون خوش بگذره.

+ نوشته شده توسط ققنوس در پنجشنبه 29 آذر1386 و ساعت 1:7 |

این یکی از ترانه های قشنگ و غم انگیزاحسان خواجه امیریه. که متاسفانه نمی دونم ترانه سراش کیه.

اینو تقدیم می کنم به همه شما و بیشتر به مناسبت پایان پاییز که خیلی غمناکه

 

سلام  ای  غروب  غریبانه  دل

                                       سلام  ای   طلوع  سحرگاه  رفتن

سلام  ای  غم  لحظه های  جدایی

                                       خداحافظ ای شعرشب های روشن

 

خداحافظ ای    قصه    عاشقانه

خداحافظ ای  آبی  روشن عشق

خداحافظ ای  عطر شعر  شبانه

خداحافظ ای  هم نشین   همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

 

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

                                       تو  را  می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

                                       تو  را می سپارم   به  دامان  دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

                                       تو  را می سپارم  به  رویای  فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

                                       به  دل می سپارم تو  را  تا  نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

                                       اگر  روزگار  این  صدا  را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من

                                       خداحافظ   ای   سایه سار  همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

                                       خداحافظ    ای    نوبهار   همیشه

 

اینم یه جاده بی انتها و زیبا :

من که رفتم که برم...

 

 

+ نوشته شده توسط ققنوس در جمعه 23 آذر1386 و ساعت 2:18 |

این چکمه ها مردونه است نه؟؟؟!!!

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است- دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده توسط ققنوس در چهارشنبه 14 آذر1386 و ساعت 1:4 |

باشد پرنده کوچ بکن سمت خانه ات         هرچند سخت می گذرد با بهانه ات

آنجا امیدوارم از آواز پرشوی               موسیقی و غزل بشود آب و دانه ات

خوش بگذرد طراوت ییلاق و بشکفد          در برفگیر چشم اهالی جوانه ات

حالا برو به خاطر آسوده در دلم           تا بازگشت جای کسی نیست لانه ات

پاییز سهم حنجره من تو سعی کن                 سرشار از بهار بماند ترانه ات

من یک مترسکم که به دوشم ...خدا کند      خوشبختی هما بنشیند به خانه ات

نگذار در خشونت مردانه حل شود                 رفتار مینیاتوری دخترانه ات

من می روم صدا شوم و زندگی کنم         در بیت بیت هر غزل عاشقانه ات

مهدی فرجی

+ نوشته شده توسط ققنوس در دوشنبه 5 آذر1386 و ساعت 0:45 |

 

 

سلام

نگفته بودم تو روز تولدم مثل هر سال منتظر یه اتفاقم ؟! اتفاقاتی افتاد، اما منتظر اتفاق قشنگ بودم. حالا کجای اتفاقات امروز قشنگ بود ، نمی دونم؟؟؟!!!

اما در کل امروز روز جالبی بود.

و اما شب تولد یه امام بزرگوار که ما افتخار اینو داریم که سایه اش رو خاک مقدس ما باشه.

میلاد فرخنده ضامن آهو مبارک.

با نام رضا به سینه ها گل بزنید               وز اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود به هر درد گرفتار شدید                بر دامن ما دست توسل بزنید

+ نوشته شده توسط ققنوس در پنجشنبه 1 آذر1386 و ساعت 0:53 |

 

 

سلام

امشب شب تولدمه، اون طور که می گن من تو همچین روزی  به دنیا اومدم، توی آخرین روز آبان، می گن جمعه ساعت 9 شب، یعنی در حقیقت تو آخرین ساعات آبان. ازامروز که یک روز مونده به تولدم و حس و حال تولد هم  پیدا کرده بودم اتفاقات عجیب و غریب و بعضا ناخوشایندی افتاد. روز پر ماجرایی بود. که آخریش از همه جالب تر بود و اونم شرکت در جشنواره طنز دانشگاه بود، که به همه اتفاقات امروز می ارزید. اون قدر خندیدیم که فکر کنم برای دو یا سه ماه شارژ باشیم و مهم تر از خندیدن و تفریح، مطالب مهمی بود که یاد گرفتیم و همچنین آشنایی با بزرگان طنز.

یه چیز مهم دیگه هم که امروز فهمیدم و طنز نبود بلکه یه موضوع  بسیار غم انگیز بود این بود که دارم کم کم از بهترین دوستام ناامید می شم.

امروز فهمیدم اون قدرها که فکر می کنم خوشبخت نیستم.

صبح هم که یه بد شانسی باعث شد که از علت به دنیا اومدنم هم شاکی بشم.

حالا به نظر شما یه آدم توی شب تولدش چه قدر باید بدبخت باشه که این همه اتفاق بد براش بیفته؟ حالا تازه روز تولدم مونده.

اما یکی دیگه از اتفاقات خوب کادوی ارزشمندی بود که از پریا جونم گرفتم یه مجموعه کامل مثنوی معنوی. از دیدن این کادو اون قدر خوشحال شدم که تمام غم هام یادم رفت.

پریا جونم همیشه غیر منتظره خوشحالم می کنه. تازه کادوهای دیگه  هم تو راهه که قبلا با هوشمندی تمام از محتوای اونا خبردار شدم. 

اما با تمام این احوال اتفاق امروز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. به قدری دلم شکست که قابل جبران نیست.

پارسال روز تولدم یادم نمیاد که اتفاق خاصی افتاده باشه، اما دو سال پیش هم تو روز تولدم اتفاق خیلی جالبی افتاد که اونم تو دفتر خاطراتم ثبت شد. امسالم منتظر یه اتفاق قشنگم. برام مهم نیست چی باشه، فقط قشنگ باشه.

تولدم با تولد امام رضا مقارن شده، اینو به فال نیک می گیرم.

حالا :

خدایا! 21 سال ازت عمر گرفتم اما نه من بنده خوبی برات بودم و نه ... نمی خوام اینو بگم اما... نه تو عدالتت رو بهم نشون دادی. می شه اول تو به قولت عمل کنی بعد من قول بدم که بنده خوبی باشم؟

خداوندا! بهم امید بده. امید، تا بتونم اون طور زندگی کنم که تو می خوای و من آرزوش رو دارم.

معبودا! بهم اراده بده. اراده، تا بتونم به تصمیمی که می گیرم و قولی که می دم پای بند باشم.

مهربانا! به من توفیق بده. توفیق، تا بتونم بنده تو باشم.

پروردگارا! من تنهای تنهام. تو تنهام نذار.

 

و در آخر:

زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند

+ نوشته شده توسط ققنوس در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 1:33 |

خداوند روز اول آفتاب را آفرید...

روز دوم دریا را...

روز سوم صدا را...

روز چهارم رنگ ها را...

روز پنجم حیوان را...

روز ششم انسان را...

روز هفتم خداوند اندیشید که چه چیزی را نیافریده است و تو را برای من آفرید.

اینم از سرگذشت حبیب پارسا و سارا آستروگ.(سریال قشنگی بود، تنها سریالی بود که با عشق دنبالش می کردم.)
+ نوشته شده توسط ققنوس در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 1:28 |

+ نوشته شده توسط ققنوس در پنجشنبه 24 آبان1386 و ساعت 1:7 |

بابا جونم این روزا از روزگار زیاد گلایه داری. می دونم اما مگه ما چاره دیگه ای هم داریم؟

بابا جونم مگه نگفتی که تنها امیدت برای زندگی ما هستیم . ما همیشه باهاتیم  پس امیدتو از دست نده چون امید زندگی ما هم فقط تویی

بابا جونم امشب به اندازه تمام دنیا خوشحالم کردی

پس این تقدیم به تو: