
سلام
امشب شب تولدمه، اون طور که می گن من تو همچین روزی به دنیا اومدم، توی آخرین روز آبان، می گن جمعه ساعت 9 شب، یعنی در حقیقت تو آخرین ساعات آبان. ازامروز که یک روز مونده به تولدم و حس و حال تولد هم پیدا کرده بودم اتفاقات عجیب و غریب و بعضا ناخوشایندی افتاد. روز پر ماجرایی بود. که آخریش از همه جالب تر بود و اونم شرکت در جشنواره طنز دانشگاه بود، که به همه اتفاقات امروز می ارزید. اون قدر خندیدیم که فکر کنم برای دو یا سه ماه شارژ باشیم و مهم تر از خندیدن و تفریح، مطالب مهمی بود که یاد گرفتیم و همچنین آشنایی با بزرگان طنز.
یه چیز مهم دیگه هم که امروز فهمیدم و طنز نبود بلکه یه موضوع بسیار غم انگیز بود این بود که دارم کم کم از بهترین دوستام ناامید می شم.
امروز فهمیدم اون قدرها که فکر می کنم خوشبخت نیستم.
صبح هم که یه بد شانسی باعث شد که از علت به دنیا اومدنم هم شاکی بشم.
حالا به نظر شما یه آدم توی شب تولدش چه قدر باید بدبخت باشه که این همه اتفاق بد براش بیفته؟ حالا تازه روز تولدم مونده.
اما یکی دیگه از اتفاقات خوب کادوی ارزشمندی بود که از پریا جونم گرفتم یه مجموعه کامل مثنوی معنوی. از دیدن این کادو اون قدر خوشحال شدم که تمام غم هام یادم رفت.
پریا جونم همیشه غیر منتظره خوشحالم می کنه. تازه کادوهای دیگه هم تو راهه که قبلا با هوشمندی تمام از محتوای اونا خبردار شدم.
اما با تمام این احوال اتفاق امروز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم. به قدری دلم شکست که قابل جبران نیست.
پارسال روز تولدم یادم نمیاد که اتفاق خاصی افتاده باشه، اما دو سال پیش هم تو روز تولدم اتفاق خیلی جالبی افتاد که اونم تو دفتر خاطراتم ثبت شد. امسالم منتظر یه اتفاق قشنگم. برام مهم نیست چی باشه، فقط قشنگ باشه.
تولدم با تولد امام رضا مقارن شده، اینو به فال نیک می گیرم.
حالا :
خدایا! 21 سال ازت عمر گرفتم اما نه من بنده خوبی برات بودم و نه ... نمی خوام اینو بگم اما... نه تو عدالتت رو بهم نشون دادی. می شه اول تو به قولت عمل کنی بعد من قول بدم که بنده خوبی باشم؟
خداوندا! بهم امید بده. امید، تا بتونم اون طور زندگی کنم که تو می خوای و من آرزوش رو دارم.
معبودا! بهم اراده بده. اراده، تا بتونم به تصمیمی که می گیرم و قولی که می دم پای بند باشم.
مهربانا! به من توفیق بده. توفیق، تا بتونم بنده تو باشم.
پروردگارا! من تنهای تنهام. تو تنهام نذار.
و در آخر:
زندگي را دور بزن و آن گاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدي، لبخند خود را نثار تمام سنگريزه هايي کن که پايت را خراشيدند
+ نوشته شده توسط ققنوس در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت
1:33 |